مهيار دليل خوشبختي مامان و بابا
مهيار دليل خوشبختي مامان و بابا

بزرگترين تمناي ما از خدا مي تواند

كوچكترين معجزه اش باشد،

خدا را به بزرگيش قسم دادم زندگيت را معجزه باران كند...........

♥♥♥♥♥


موضوع : | بازدید : مرتبه
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آذر 1392 و ساعت 17:52 توسط مامان

 

کودک من ، بهار من،

مایه ی افتخار من،

عیدت مبارک

کودک مهربان من،

بلبل خوش زبان من ،

عیدت مبارک

ای گل خوبروی من،

طوطی قصه گوی من،

عیدت مبارک

کودک من ، امید من ،

بخت خوش سفید من،

عیدت مبارک

1

2

3

4

5

6

7

8

 

11

9

 

12

تو عید دیدنی ها هم که اینقدر مهیار جونم خسته میشد که سر میز غذا خوابش می گرفت

13

سیزده به در هم که دیگه نگو اینقدر بهش خوش گذشت حسابی با بچه های دایی ها و خاله حسابی بازی کردن طفلی بچه ام وقت نداشت ناهار بخوره آخه بازی با بچه ها تمام وقتشو پر کرده بود

14

15

16


موضوع : | بازدید : 405 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 فروردين 1394 و ساعت 23:07 توسط مامان

.....1

 


موضوع : | بازدید : 307 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 اسفند 1393 و ساعت 0:19 توسط مامان

امسال مهیار خودش تولد خواست و من هم با کمال میل قبول کردم و با تمام بدو بدو ها و کارهای زیاد آخر سالی یه جشن کوچیک براش گرفتیم و خوشحالم که کلی بهش خوش گذشت و با بچه ها حسابی بازی و شادی کردن و رقصیدن باهم.

اینم چند تا از عکسهای تولد مهیار :

1

2

53

4

5

6

7

8

9

9

 


موضوع : | بازدید : 374 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 اسفند 1393 و ساعت 0:08 توسط مامان

این روزها از بس که مهیار منو مشغول تمیزی و دستمال به دست میبینه حسابی همکاری میکنه و سریع دستمال و شیشه شو می آره و کمک.....خودتون ببینید12

الهی فدات بشه مامان که چه با دقت تمیز میکنه و چه تلاشی هم میکنه....

3

4

 


موضوع : | بازدید : 346 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 اسفند 1393 و ساعت 10:55 توسط مامان

 

2

 

3

 

4

 

5

6

 

7

1

 


موضوع : | بازدید : 409 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 اسفند 1393 و ساعت 16:51 توسط مامان

پسرخوبم برای تو می نویسم

میدونم ک 1روزی عاشق میشی..

میای وایمیستی جلوی من  واز دخترکی میگی که دوسش داری..

این لحظه اصلا عجیب نیست وتو ناگزیری از عشق...

♡که تو حاصل عشقی♡عزیزدلم؛

یه وقتایی زن بی حوصلست

روزایی ک بهونه میگیره

وقتی اسمتوصدامیکنه

وتو به جای جانم همیشگی میگی"بله"

و اون میزنه زیر گریه

زن هاموجودات عجیبی هستند پسرم

موجوداتی ک میتونی بامحبت آرومشون کنی

ویابا بی توجهیت از پادرش بیاری..

باید یاد بگیری ک نازش رو بکشی عزیزم

پسرمغرور و دوست داشتنیه من،

شاید ناز کشیدن کارمسخره ای بنظربرسه

اما زن ها

به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستند ک نازشون خریدار داره...

این نیاز زنه

گاهی غصه هاش مجبورش میکنن به گریه

همیشه نیازی نیست دنبال دلیل باشی تابخوای راه حل نشون بدی؛

گاهی فقط باید بذاری توی بغلت گریه کنه

وبعددستشو بگیری ببری بیرون و1هدیه ی کوچولو براش بخری..

بهش بگی چقدر خوشگلی...

یاد بگیربامردونگیت غصه هاشو آب کنی

نه از غصه آبش کنی

زن ها این لحظه هارو فراموش نمیکنن 

وهمه انرژیی ک براشون گذاشتی رو بهت برمیگردونن..1


موضوع : | بازدید : 390 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 آذر 1393 و ساعت 14:39 توسط مامان

تو این دو سال و نیمی که مهیار به دنیا اومده یه همچین سفری نرفتم. قبلاً بدون هیچ دغدغه میرفتم ولی الان با وجود مهیار خیلی نگران بودم مهیار با بابا مهدی تنها بود و منم همش تماس تلفنی داشتم و از حالشون باخبر میشدم تا کارم که تمام شد با اولین اتوبوس خودمو رسوندم ساعت سه صبح رسیدم  ،مهیار خواب بود و من از دست و پا وسروصورت  شروع کردم بوسیدنو سیر نشدم . صبح که از خواب بیدار  شد پرید بغلمو کلی ماچ وبوس و بغل ...تا عصر انگار این دلتنگی برطرف نشد.

خوشبختانه پدر و پسر خوب باهم کنار اومده بودن و فقط مهیار شب اول یه خورده همش از خواب بیدار شد بوده که بابا مهدی مجبور بوده کنارش باشه تا بخوابه .

چند تا عکس از شیطنتهای مهیار توپارک و تو سالن دوست بابا مهدی که تو سفر هر وقت دلم تنگ شده بود میدیدم:

1

3

 

2

4

5

6


موضوع : | بازدید : 382 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 شهريور 1393 و ساعت 17:18 توسط مامان

مشغول آشپزی بودم که دیدم مهیارمشکوک ساکته. سریع و سیر خودمو رسوندم تو اتاق خواب خودمون که چشمتون روز بد نبینه به چه صحنه ای برخوردم .1

بله آقا مهیار  دیوار و آینه رو با رژلب من حسابی نقاشی کرده بود . آینه رو شب قبل به خاطر شیطنتهای مهیار از رو دراورش ورداشتیم چون در آستانه شکستن بودآخه قبلا یه دو سه باری از خجالت آینه ها در اومده بود و شکسته بودشون وحالا هم که دفتر نقاشی جدیدش شده اونم با چه مداد رنگی! منم که نتونستم از دیوار و دست و صورت خودش عکس بگیرم چون گوشی ازم ميخواست.


موضوع : | بازدید : 593 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 14 شهريور 1393 و ساعت 2:07 توسط مامان

الان مهیار خیلی خوب حرف میزنه و جواب میده و لی گاهی بعضی کلمات رو خوب نميتونه ادا کنه مثل

لازانی:لازانیا

ورفر:فرنی

تیاط:حیاط

پلتی:پلنگ صورتی

چاق:قاچ

 


موضوع : | بازدید : 372 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 و ساعت 3:06 توسط مامان

امشب مهيار براي اولين بارتنهايي با بابا مهديش يه حمام حسابي رفت و منم كلي به كارام رسيدم،تا اينكه وقت خواب شدو طبق معمول من كلي با مهيار بازي كردم و كلنجار رفتم و از اين اتاق به اون اتاق شديم و باز

_مامان كارتون ببينم و-مامان نقاشي بكشيم و....... منم بايد ميشدم غلام حلقه به گوش و تمام اوامر جناب مهيار خان رو انجام ميدادم ببينم كي رضايت بدن و بخوابن.... بالاخره مهيار گفت بريم تخت خودم اتاق خودم و من كلي خوشحال شدم( لازمه بگم كه مهيار و بعد از اينكه از شير گرفتم و از پوشك اتاقشو كامل جدا كردم ..يعني تختشم كه توي اتاق خودمون بود انتقال داديم به اتاق خودشوالان ديگه آقا مهيار جدا توي اتاق خودش مي خوابه)

رفتيم اتاق مهيار كه بخوابه طبق معمول من پايين تختش دراز كشيدم تا خوابش ببره و مهيار هم همچنان در حال بازي تو تختش بودو انگار خيال خواب نداشت خيلي داشتم خودمو كنترل مي كردم كه سرش داد نزنم ديدم مهيار پاهاشو آويزون كرده و به سختي داره از نرده هاي محافظ تختش خودشو مي كشه پايين منم همچنان داشتم خويشتن داري مي كردم و مثلا"جوري نشون دادم كه خوابيدم.. اومد پايين و با اون دستاي كوچيكو مهربونش به سختي سرمو بلند كرد و گذاشت رويه بالشت يكي از بالشتاي تو تخت خودشو برام اورده بود ♥♥ ♥♥ واااااااااي اگه بدونين كه چه حس قشنگي داشتم ، كلي بغلش كردم و بوسيدمش . يه كار جالب ديگه كه جديدا" انجام ميده اينه كه اگه يكي از لپاشو ببوسم حتما" اون يكي رو هم مياره جلو كه اونم ببوسم. خلاصه شب ما هم با كلي ماچ و بوسه به خير و خوشي تموم شد ومهيار بالاخره خوابيد.قلبماچ


موضوع : | بازدید : 676 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 تير 1393 و ساعت 3:53 توسط مامان

اين روزها در هياهوي بي امان زندگي ، زير سنگيني هزاران مسئوليت و دين ، عالمي دارم با كو دكا نه هاي مهيارم: -وقتي مياد و مي بينه كه من تو آشپزخونه مشغولم و چون دوست داره من كنارش باشم با وجود اينكه خودش مي تونه سي دي كارتوناشو بذاره يه اسباب بازي دست راست يكي دست چپ مي گيره و تند تند مياد ميگه مامان من دستم بنده تو موشانه( همون كارتون موش و گربه) بذار! -وقتي سر ميز غذاييم و داريم غذا مي خوريم يا مهموني هستيم يا هر وقتي كه آب بخواد بايه ادا و نازي ميگه بي زحمت آب ميخوام ( البته بيشترم به بابا مهدي ميگه)كه دلم مي خواد اون لحظه بخورمش و عاشق اين بي زحمت گفتنشم. - وقتي دست به چيز كثيفي ميزنه و صداي بلند منو ميشنوه كه دست نزن سريع ميگيره جلو دماغشو، صورتو دهنو و دماغو همه رو كج وكوله ميكنه ميگه بو ميده و ميذاره زمين. -خيلي هم علاقه شديدي به كيف داره از همه نوعي : كيف پول كيف شوني كيف دستي و....وقتي ميگم بريم بيرون سريع ميره سراغ كمد كيفاي منو يكي رو كه بيشتر مواقع استفاده مي كنم ور مي داره و مياره، بعدكه ميگم بايد لباس بپوشي خودش انتخاب ميكنه كه چي بپوشه و گاهي من اين وسط ميمونم بايه تي شرت و يه شلوارك يا شلواري كه هيچ همخواني باهم ندارن:( :(‌ :(‌ :بعد كه موفق شد منو مجبور كنه كه رنگ و وارنگ لباس براش بپوشم كيفو تا دم در ميكشونه و ميگه بريم مهموني و تا جايي كه خسته بشه كيفو با خودش حمل ميكنه. وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم زودتر از اوني كه فكرشو مي كردم بچه ها بزرگ ميشن ، آرزويي كه دوران باردار به دليل مشكلات زيادي كه داشتم مي كردم كه : اي كاش بچه منم به دنيا بياد...... ، كاش حرف بزنه با كاش زودتر راه بره و .... حالا تو اين ساعت و تو اين زمان بازهم از خدا ممنونم كه منو به آرزوهام رسوند.


موضوع : | بازدید : 428 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 تير 1393 و ساعت 3:37 توسط مامان

نميدونم چرا وبمون مشكل پيدا كرده كلي عكس از مهيار دارم ولي نميتونم آپ كنم عكساي آتليه و... هر كاري هم مي كنم نميشه حسابي به هم ريختم.


موضوع : | بازدید : 485 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 خرداد 1393 و ساعت 1:33 توسط مامان


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




موضوع : | بازدید : 338 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 16 خرداد 1393 و ساعت 3:05 توسط مامان
امروز نه ببخشيد يعني همون ديروز كه پنجشنبه بود بعد از ظهرش كلي با مهيار كلنجار رفتم كه بخوابه ولي نخوابيد كه نخوابيد موهامو باز مي كرد واز سر وكولم بالا ميرفت و آروم هم كه مي نشست صدا مي زد مامان بيا منو بخور.. منم مي رفتم از دست و پا وصورتو همه شروع مي كردم بخور بخور♥♥ من خسته مي شدم و مهيار نه! بعد از كلي بازي كه نخوابيد تي وي رو روشن كردم شايد كارتون ببينه و بخوابه اتفاقي شبكه دو رو گرفتم يه فيلم داشت نشون مي داد به اسم (پسر فيل بان)چون يه بچه نقش اصليش بود براي مهيار جلب توجه كرد و منم گذاشتم نگاه كنه ولي... احساس كرده بودم مهيار خيلي تحت تأثير فيلمه خواستم كانال رو عوض كنم كه نذاشت يه صحنه فيلم يكي از فيلهاي پسر بچه مرد و پسر بچه بالاي سرش داشت گريه مي كرد،يك لحظه ديدم مهيار چنان اشكي مي ريخت و گريه مي كرد براي پسرك كه نگو نپرس!و مدام مي گفت: (بلند شو بلند شو) حرف پسر بچه رو تكرار مي كردسريع رفتم گرفتمش بغلم ونوازشش كردم تا آروم بشه وكلي باهاش صحبت كردم و خوشبختانه يه خانمي اومد پيش پسره و منم از فرصت استفاده كردم و گفتم نگاه كن مامانش اومده پيشش و مواظبشه و .... كلي هم به خودم لعنت فرستادم كه اين كانالو بعد نود و بوقي گرفتم.و بالاخره مهيار بعد كلي گريه آروم شد وخوابيد. ♥♥♥الهي فداي اون دل نازكت بشه مامان ♥♥♥
موضوع : | بازدید : 380 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 26 ارديبهشت 1393 و ساعت 3:45 توسط مامان
ديروز بابا نوبت چشم پزشك داشت ، ما هم شال و كلاه كرديم و راه افتاديم چونكه زود رسيديم نزديكاي مطب ماشينو تو يه پاركينگ پارك كرديم و اومديم تو پارك نزديك مطب يك ساعتي سه نفري نشستيم و مهيار حسابي بازي كرد و كلي به كلاغ ها غذا داد و داديم و حسابي خوشحالي كرد و تند تند براشون غذا مي ريخت و مي گفت:( بخوربخور ..) كلي كلاغ دور خودمون جمع كرده بوديم و مهيارم حسابي بازي كرد و يه گربه ملوس هم به جمع اضافه شد و اونم غذا خواست! كلي هم بابا مهدي و من از بازي مهيار با اوناعكس و فيلم گرفتيم ومهيار هم كه هيجان ما رو ديده بود براي عكس گرفتن اونم سوييچ ماشينو گرفت و تو خيالش داشت باهاش از كلاغ ها عكس مي گرفت و با شيرين زبوني مي گفت:( چيك! آه قشنگ شد ..)الهي بگردم من كه عاشق اين حركتتم. "البته عكسها رو بعدا حتما ميذارم چون به دليل مشكل pc در حال حاضرامكانش نيست" بعداز كلاغ بازي بابا رفت دكتر و من ومهيار هم يه كم پياده روي كرديم (البته با وعده دادن به مهيار كه داريم ميريم تاب و سرسره بازي كنيم وگرنه مهيار يه قدم هم جلو نميومد!وگاهي هم مجبورم مي كرد بغلش كنم)وقتي هم رسيديم به سرسره وتاب كلي شادي كرد وحسابي مشغول شد ودوست هم پيدا كردمهيار يك ساعتي بازي كرد و بابا زنگ زد گفت دكتر گفته كه بايد پسرت هم معاينه بشه( چون بابا مهدي چشمش آستيگماته دكتر گفته بود ممكنه ارثي به بچه هم برسه) حالم كلي به هم ريخت و نمي دونم با چه سرعتي ماشين گرفتم و سريع خودمو رسوندم مطب و چقدر تو مسير دعا كردم كه مهيار چشمش مشكلي نداشته باشه. القصه با تمام نگرانيها و دويدنها سمت مطب و .... نوبت معاينه چشمش كه رسيد يه جيغ و داد وهواري راه انداخت كه نگو و اصلا اجازه نداد آقاي دكتر با دستگاه چشمشو معاينه كنه منشي و من و بابا و دكتر هيچ كدوم نتونستيم حريفش بشيم و آقاي دكتر فقط يه نگاه سطحي كردن و فرمودن كه ظاهرا" مشكل تنبلي و.. ندارن. و قرار شد يه خورده كه بزركتر شد با آمادگي ببريمش تا دكتربتونه كلي معاينش كنه ولي تا چند ماه ديگه من ميميرم از دلشوره،تصميم گرفتيم اگه شد زودتر از زماني كه دكتر گفته ببريمش.
موضوع : | بازدید : 366 مرتبه
نوشته شده در تاريخ 21 ارديبهشت 1393 و ساعت 2:55 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد